X
تبلیغات
وبلاگ شهرام کاشانی
 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 25 Nov 2009ساعت 23:9  توسط Mrs Kashani | 
 

با عرض سلامی بهاری خدمت همه شما عزیزان، قبل از هرچیز سال نو رو به تک تک شما تبریک میگم و از صمیم قلب آرزوی سلامتی، خوشبختی، شادمانی و شادکامی برای تک تکتون دارم.

ایشالله توی این سال جدید هرچی اتفاق خوبه توی زندگی شما بیافته و هرچی بدیه از شما و عزیزانتون دور باشه.

راستش خبر اومدن بهار خیلی خیلی خوبه ولی به پای خبر دلچسب و شیرین به بازار اومدن آلبوم جدید شهرام نمیرسه

از الان این مژده رو میدم که ایشالله بدون حرف پیش این اتفاق تا چند ماه دیگه رخ میده. پس از الان آماده باشید و پول آلبوم رو کنار بزارید که وقتی آلبوم بیرون اومد اوریجینال اونو تهیه کنید.

خب بیشتر از این پرحرفی نمی کنم و دوست دارم توجه شما رو به نوشته ی سعیده عزیز، یکی از اون شهرامی های اصیل جلب کنم.

واقعیتش وقتی خودم واسه بار اول این نوشته رو خوندم تنم داغ شد و بعد از تموم شدنش گریم گرفت

از همین جا به سعیده عزیز به خاطر این حس قشنگ تبریک میگم

این متن زیبا رو به عنوان عیدی تقدیم شهرام عزیز و همچنین طرفدارای دوست داشتنیش میکنم.

سال نو مبارک...

 

°♣° *´¯`*♥* *´¯`* ღ ♥

 

هر لحظه به ساعتم نگاه میکنم زمانو با ساعت مچیت تظیم میکنم چند ساعت از تاریک شدن هوا گذشته زمانه خوبیه برای اینکه بهت صبح به خیر بگم! بعد از چند ساعت به یاد توم می خوابم تا شب خوبی رو پشت سر بگذارم!

چشمامو باز میکنم وای خدای من صبح شده! سریع به ساعت رو به روم نگاه میکنم. اه ه ه .....یه نفس راحت میکشم خیلی دیر نشده!

ممکنه از کارهای روزمرت خسته شده باشی بنابراین بهت خسته نباشید میگم!

تورو میبینم وقتی روبروی کامپیوتر نشستی گاهی به نوشته ها میخندی، گاهی با دقت و مشتاقانه میخونیشون ، گاهی بی تفاوت از کنار اسمها رد میشی و با خودت میگی همون حرفای همیشگی!

طولی نمیکشه که صدایی میشنوی یک آن پشت میزغذا میبینمت بهت نگاه میکنم به غذا خوردنت به دستات....

یه لحظه بعد میبینمت وقتی تو اوج خوابی، چه قشنگو ناز...(تابیدن نور مهتاب به این دیدار دل انگیز زیباییه خاصی بخشیده)

روبه روت میشینم سرمو کج میکنم تا بهتر ببینمت، موهام رو شونه هام پریشون میشه ماتو مبهوت نگات میکنم من سردمه ولی تو خیلی راحت خوابیدی! همچنان که بهت خیره شدم به آرومی دستی روی موهات میکشم

برات آرزوی سلامتی میکنم و .....

میخوام روحانی ترین احساسمو، زیباترین جمله ای رو که میتونه تو زبونم بچرخه بهت بگم اما تردید دارم میترسم خواب قشنگتو بهم بزنم ولی نه این دفعه هم نباید مثل دفعه های پیش بشه!

تصمیمم رو میگیرم به طرفت خم میشم و به آرومی تو گوشت زمزمه میکنم "دوست دارم" (چیزی رو که همیشه تصور میکردم و دوست داشتم)

اما تو هیچ واکنشی از خودت نشون نمیدی، از پنجره باز اتاق نسیمی میاد موهای سرم از پشت گوشم میلغزن و با صورتت تماس پیدا میکنن حتی اینم اذیتت نمیکنه، دلهره ای تمام وجودمو میگیره جرات بیشتری به خودم میدم با صدای بلندتری میگم که دوست دارم ، بارها و بارها این کارو تکرار میکنم اما نه .... مثل اینکه صدای منو نمیشنوی!

نه هیچ فایده ای نداره یه لحظه به خودم میام میبینم دارم با بیشترین توانم داد میزنم اما تو گوشتو میخارونیو پشتتو بهم میکنی!

دلم میشکنه با تمام وجودم گریه میکنمو اشک میریزم و بدن سردم رفته رفته گرم میشه گرم ، گرم ، گرم تا اینکه چشمامو باز میکنم میبینم تو اتاقم نشستمو دارم اشک میریزم...! اوه خدای من "اینجا روزه اما اونجا شب بود" و من فقط تو یه حسه قشنگ بودم!

و باز هم دلم میشکنه .....

متوجه شدم هر وقتی که اینقدر بهت نزدیک بودم فقط روحم بوده روح سردم...! و تو هیچ وقت حرفامو نشنیدی و نفهمیدی...

وای خدای من شکرت! شاید یکی از دلایل گردش زمین به دور خود به خاطر حفظ شدن عشقهای این چنینی باشه !

دیوانه کننده میشد اگر زمان، روشنی روزها و تاریکیه شبهامون یکی بود وقتی در تمام روز کنارت بودمو تو هیچوقت منو نمی دیدی وقتی در تمام روز باهات صحبت میکردمو هیچوقت حرفامو نمی شنیدی دیوانه کننده بود ....

و من هر لحظه به ساعتم نگاه میکنمو زمانو با ساعت مچیت تنظیم میکنم و چند ساعت بعد باید با لبخند بهت بگم: صبح بخیرعزیزم !

و بعد به یادت به آرومی سر روی بالشت بذارمو به خواب شیرینی فرو برم تا شاید خوابتو ببینم

*فاصله ی زمانی و مکانی هیچ تاثیری روی دعای افراد برای دیگری نداره همه ی انها در یک مکان و یک زماننن برای خدای مهربون...

پس از اینجا از اینور کره خاکی برای تو آرزوی سلامتی میکنم (که بزرگترین موهبته) آرزوی خوشبختی ، موفقیت ، شادابی و همینطور برای خانوادت و عزیزترین کسانت امیدوارم هیچ وقت اشک غم تو چشمات نشینه.

دوست دارم ببینمت، دوست دارم گونه هاتو، چشمای باریک شدتو وقتی داری میخندی از نزدیک ببینم و از شدت خوشحالی و ذوق باز هم برات آرزوهای خوب کنم و اگه اجازه بدی به آرومی تو گوشت زمزمه کنم دوست دارم عزیزم .... ღ

فقط همین!

چشمانم با چشمانت مصادف نميشد
اي رفته بازگرد
بيا و ببين
در اين مدت زمان کوتاه و زودگذر چه به من آمده
و شمع وجودم
چگونه در شبهاي فراق گداخته
و چشمهاي اشکبارم منتظر به راه تو دوخته شده
لحظه اي يادت شادم نميگذارد
بازگرد که هنوز قلبم از شراب عشق ديوانه است

بازگرد 

°♣° *´¯`*♥* *´¯`* ღ ♥

اینم چندتا عکس باحال از شهرام عزیز، امیدوارم خوشتون بیاد

عکس 1   عکس 2    عکس 3   عکس 4    عکس 5    عکس 6

و در اخر اینکه خبری که از یکی از دوستان نزدیک شهرام اقای علی حسینی زاده گرفتیم این بوده که در حال حاضر شهرام اوضاع روحی خوبی ندارو و از مریم هم جدا نشده .پس خواهشا راجب مریم خانم حرفای ناشایست نزنید.

و اینکه هنوز هیچ کدوم از اهنگهای البوم صد در صد قطعی نیست چون شهرام هنوز تصمیم نگرفته که چه اهنگهایی رو  توی البوم قرار بده.

و از همینجا از ساحره ی عزیز و سعیده ی عزیز تشکر میکنم بابت تمام زحمتهایی که کشیدن.مرسی

خوب این هم از این

باز هم سال خوبی داشته باشید و  سال نو مبارک

+ نوشته شده در  Thu 19 Mar 2009ساعت 3:57  توسط Mrs Kashani | 
 

 

خوب سلامی دوباره به همه ی دوستای خوبم

دوباره برگشتیم

طبق اخرین خبرایی که از کارای شهرام داریم اینه که توی دبی در حال تمام کردن البومشه و قول داده که برای تابستان با ویدئوهای جدید برگرده.

و در اخر اینکه به همه ی بچه ها هم سلام رسوند


 

+ نوشته شده در  Mon 16 Feb 2009ساعت 9:44  توسط Mrs Kashani | 
 

یادمه اون زمانی که برای اولین بار ویدئوی شهرام رو توی یکی از شوهای نوروزی دیدم احساس خوبی به من دست داد. یه احساس خوشایندو دلنشین....

همین حس باعث میشد که دوباره و سه باره اون موزیک ویدئو رو نگاه کنم.

بهارها و پائیزها می امدن و می رفتن و من هنوز اون حس رو کشف نکرده بودم، که چیه و از کجا امده ....

روزها گذشت و من باید براش جای خاصی رو معین میکردم، یه جای خاص برای احساسی خاص

بعد از سالها کم کم اون حس خوب جزئی از من شد، مثل چشم و گوش احساسی که باعث شده بود روز و شب، شب و روز برام یکی بشه!

گاهی هم از دلم فرار میکرد و به سمت دستام میرفت و اونا رو می لرزوند.... واقعآ اون چی بود که این جوری آتیش به دلم میزد؟

گاهی هم یواشکی سری به افکار و رویاهام میزد و اونا رو به بهترین نحو زیباتر میکرد!

باید براش چاره ای پیدا میکردم و این کارو کردم و برای این حس خوب یه جای خوب پیدا کردم....

اونو با احترام و شکوه به سمت جایگاه خودش راهنمایی و به عنوان حاکم اون قسمت انتخاب کردم. اون لحظه فکر میکردم این اسم براش بهترینه...توی قلبم نشوندمش و براش یه اسم انتخاب کردم

واسه همین اونو عشق نامیدم

با گذشت سالها از اون تاج گذاری با شکوه، هنوز هم فکر میکنم این بهترین و زیبا ترین اسمیه که انتخاب کردم

شهرام .... عشقی با شکوه برای سلطان قلبم

خوب سلام به همگی

امیدوارم که از این مطلب که برگرفته از یک داستان واقعیه لذت برده باشید و تونسته باشم اون لحظه های خوبی رو که هممون به طور مشترک داشتیم و داریم رو یاداوری کرده باشم

خیلی وقته که اینجا مثل روزهای اولی که این وبلاگ ساخته شده بود، نیست.راستش من میدونم چی شد که اینجوری شد، و دوست دارم واسه شما ها هم بگم که بدونید چه کردیم و چه جوری با دست خودمون تیشه به ریشه خودمون زدیم.اگه اجازه بدید داستان این اتفاق، که یه داستان واقعیه دیگه است رو براتون تعریف کنم...

یه روز خیلی قشنگ و خوب که شهرام مهمان یکی از برنامه های تلویزیونی بود، اعلام کرد که به غیر از وب سایت خودش وب سایت دیگه ای هم داره

اینجوری بود که با SK-TV اشنا شدیم .ولی این که واسه ما کافی نبود ما دلمون میخواست یه جایی داشته باشیم که ماله خودمون باشه و بتونیم احساس و حرفای دلمونو برای شهرام بگیم همینم اینجا ساخته شد و SK-BLOG شد خونه همه ما ...

همه چیز خوب بود و کم کم با هم آشنا شدیم واین آشنایی به دوستی ختم شد همگی خوشحال و راضی بودیم تا اینکه بعضی ها فکر کردن که می تونن بهتر از این خونه رو بسازن و ساز مخالف زدن... بالاخره به جای بد داستان رسیدیم ... باد خودخواهی وزید و هرکدوممون رو به یه سمتی برد....بگذریم از اینکه هیچکدوم نتونستن اونی بشن که میخواستن...هرکدوم آلونکی ساختن و دسته ای از بچه ها رو با خودشون همراه کردن کم کم اونایی هم که مونده بودن بار سفر بستن و بدون خداحافظی رفتن...این جوری شد که کم کم آسمون ابری شد و خورشید شهرام هم کمتر به ما تابید. خونه ای با اون همه قشنگی به خرابه ای تبدیل شد

از اون همه عاشق چند تا دلسوخته موندن که سعی کردن با چنگ و دندون اینجا رو نگه دارن...اما نتونستن زیر طوفان و رگبار حسادت حسودا طاقت بیارن و خورشید واسه همیشه غروب کرد...

تنها اینجا نشستم و به انتظار طلوع خورشید چشم به آسمون دوختم که شاید با اومدنش دوباره اینجا رو گرم و صمیمی کنه..حالا اینجا واقعآ یه ویرانه است. گوشه گوشه اینجا واسم یه خاطره است، خاطره از کسانی که دوستم داشتن و دوستشون داشتم .

خورشید طلوع میکنه     باور کن و در حالی که به یاد گذشته ها اشک میریزم زیر لب میگم، همسفر رفته، برگرد           برگرد به خونه....

مرسی از ساحره ی عزیزم به خاطر متن بسیار قشنگش

 

یه نکته ی دیگه اینکه جدیدا وبلاگی به اسم "SK-BLOG.BLOGFA.COM" باز شده که ادعا میکنه که وبلاگ اصلی شهرام کاشانی هستش من نمیدونم این اقا یا خانوم چه فکری کرده

خوب همونجور که میدونید و میبینید پست های اینجا از چند سال پیش تا الان همه ثبت شده است بدون اینکه کوچکترین دست کاری شده باشه

حالا همه شمارش معکوس داده و معلوم نیست میخواد چی کار کنه

همین جا به ایشون میگم که بی خودی وقت خودتو دیگران رو نگیر ادرس اختصاصی وبلاگ شهرام به زودی به ادرس قبلی برمیگرده

 

 

+ نوشته شده در  Sun 25 Jan 2009ساعت 14:3  توسط Mrs Kashani |